|
۱۳۸۸/۵/۲۷ تموم شد ... تموم شدم ............... بارون رفت ............................. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط دریا |
لحظه ها را میشکافم و به اعماق آن فرو میروم دیروز ... زمانی هرچند کوتاه ... چتری کوچک بر بام دلتنگی هایم و پرواز ... امروز ... برفراز تنهائی ها باور میکنم که برای این مجهول از زندگی، داده هایم کم است! و به ناچار معادله را در نیمه رها میکنم ... آرامشم را به خاطر بسپار دریا طوفانی است ... + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط دریا |
بگو که گُل نفرستد کسی به خانه من که عطر یاد تو پُر کرده آشیانه من تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی به جای ماه تو پرتو فشان به خانه من به شوق روی تو من زنده ام، خدا داند برای زیستن تا همیشه توئی بهانه من سه سال گذشت ... سه سال گذشت و هنوزم بغض مثل همون روزای اول، سرسخت و محکم توی گلوم نشسته ... هنوزم با همه عشقم حاضرم تمام زندگیمو بدم تا برگردم به شروع ... سه سال گذشت و من هنوز نمیدونم توی عزای محرم، اشکائی که تند تند از چشمام می ریزه به خاطر امام حسینه یا عطر نسیمی که چند سال پیش از دریا برام به جا مونده و هنوزم قلبمو نوازش میده ... + نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط دریا |
باران ... آرام می لغزد، و شب فریاد سکوت آسمان را آهسته میخراشد ... " در عمق آبی وسیع همهمه ای بر پاست! " آواز بی رنگ صدا می هراسد، سایه ها در دل شب آرام میمیرند، رنگ ها تاریک ... روز در خلسه مرگ ... سازها در زمزمه باد و فریاد زیر ساتور سکوت جان میدهد ... موج وحشی پنجه بر تن ساحل میزند و غروب، پنهان روز را گُم میکند، لحظه میترسد آفتاب میمیرد ماه پشت ابر سایه میزند، و تردید ... اکنون او تنها میخندد! اشک سرد ابر در پهنه بی کران آبی گُم میشود و باز هم در ابهامی عمیق فرو میرود ... دریــــا! + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط دریا |
|
| ||||||